بیشتر از هر زمانی ،بیشتر از هر لحظه ای تو را می خواهم و برای دیدنت بیقراری میکنم ،آمدن ورفتنت را در تنهائیهایم به یادگار بگذار
If you cannot be high way Then just be atrail If you cannot be asun Then just be star It is n ot by size that you win or you lase Be the best of what ever you are!!!
زانوی غم بغل بگیری و زمزمه های دلتنگیت را به گوش دیوار بسپاری
تنهایی را در قلبت اسیر کنی و آرامش را از خود دریغ داری
دلم نمی خواهد اینگونه ببینمت
و تو دور از من و پر از آشفتگی روزگار باشی
میتوانی...
باز به دفتر تنهایی هایم نگاهی تازه می اندازم ... و من تنها حرفهای نگفته ای را مرور می كنم كه شاید روزی بخوانی و شاید هم.... اما هر چه هست قلبم را به انتهای حسرت می برد...
مهربانم بدون تو شبها غم را به آغوش می كشم... و به یاد تو خواب قاصدك را زیر و رو می كنم و تنها به عمق جاده ی ماه سفر می كنم .
بهترینم حضور تو در همه ی لحظه های من اگر چه محسوس نیست اما همیشه آرامش قلبت را در بند بند وجودم احساس می كنم و تنها یاد نگاه توست كه خورشید آرزوهایم را بر فراز آسمان عشق به درخشندگی گوهرهای ناب محبت می تاباند ... چشمهای تو وسعت آسمان حضور را به زندگی من می بخشد ...
نمی خواهم به افسانه ی بی تو بودن فكر كنم... قصه ی عشق من و تو افسانه نیست كه با حقیقت فاصله داشته باشد ... ماجرای ما داستانی واقعی و شیرین است كه پایانی ندارد... مگر با مرگ....
ای كاش بودی و اشكهای غلتیده روی گونه هایم را با دستان گرم مهربانت پاك می كردی شاید این بهانه ای بود برای احساس ناب نوازش دستانت بر روی چهره ی خسته و تنهایم....
حرفهای نگفته ای كه شاید همیشه نا گفته بماند بر قفس تنگ سینه ام سخت بیتابی می كند و تنها آغوش گرم عشقت درب این قفس شكسته را باز می كند و مرغ اسیر عشق را در آسمان زندگی من و تو با سرافرازی به پرواز در می آورد ... و آن گاه .... من زندگی تازه ام را با تو جشن می گیرم....
زندگی با تو در كنار تو .... با كمال زیبای ...عشق ... آرامش... با تو تنها با تو...........
من او را رها کردم تا او خود را در یابد و چقدر سخت است عزیزترینت را رها کنی اما آنقدر او را دوست دارم که او را رها می خواهم برای همیشه رها از تمامی بندها و زنجیرها هرچند او هیچگاه در بند من گرفتار نبود چرا که من خود اینگونه خواستم و هیچگاه به خاطر همیشه بودن با او برای او بند نساختم اما او در بند خود گرفتار بود ای کاش از خود رها شود همانگونه که من با او از خود رها شدم ای کاش باز گردد تا با هم بودن و در بند نبودن رو تجربه کنیم تا رها از همه چیز زندگی کنیم ...
دیشب دلم هوای تو کرد و تو نبودی چشمانم برای تو بارید و تونبودی ان یادگاری زیبا برگ گل سرخ تصویر اسم زیبای تو بود تو نبودی چشمانمتمنای نگاه تو میکرد در اتش عشقِ تو بود و تو نبودی ان قامت رعنا که سفر کرد دلم تنها در حسرت دیدار تو بود و تو نبودی
نوشته اند که میخروشد عشق و دیوانه وار میزند به عالم دل سیاه ها سپید میشود آری در انتظار تو جوانه می زنند گلهای مریم خانه شروع شور عشق است و عاشقانه های ناب بگیر لحظه ها را که میروند به خواب طلوع کن برای لحظه ای و ببین که هر چه هست و نیست از نگاه شماست دوباره در سکوت مبهم یک نگاه بی پروا شروع شده دلواپسی های عاشقی تنها
شباهنگام وقتی برای باز هم از تو نوشتن به دنبال بهانه ای می گشتم طنین آنچه را همیشه میان ما به تکرار شنیده می شد شنیدم......
یاد تو
در جای جای بودنم ریشه می انداخت و سایه سار تنهاییم را هر روز گسترده تر از روز قبل می کرد دوستت داشتم و این حقیقت کتمان ناشدنی را با خاطره ای تنها بر قامت استوار و صبورم می نگاشتم هر روز هر بار هر لحظه مثل کودکی که میان تاریکی های دنیا می ترسد و فریاد می زند از بی تو بودن هراس داشتم غرور در برابر حرف مثل صبر در برابر اشک به سیاه چاله های ذهنم نقب میزد و در گلوگاه بودنم بغض می شکفت و نمی شکست و هر ثانیه
عشق
این غریبه ی خون آشام را برایم معنا می کرد تمام شب که آزار یاد تو قلب مرا میان دستانش می فشرد با عزمی جزم فراموشت می کردم اما صبح گاهان پیش از اولین شعاع نور تو باز هم در من آغاز می شدی و تمام روز را سوار بر اندیشه ام می پیمو دی روحم را بی آنکه دمی از پای باستی آهی که پس از نامت بر روشنای حرف من پیوند می خورد آیتی از درد بود
و شب و شب و شب
و تمام شب ها در انحصار خاطره هایت آسمان چشم من بارانی بود.
خسته ام میفهمید؟! خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن. خسته از منحنی بودن و عشق. خسته از حس غریبانه این تنهایی. بخدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت. بخدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ. بخدا خسته ام از حادثه صاعقه بودن در باد.
همه عمر دروغ، گفته ام من به همه. گفته ام: عاشق پروانه شدم! واله و مست شدم از ضربان دل گل! شمع را میفهمم! کذب محض است، دروغ است، دروغ!!
من چه میدانم از، حس پروانه شدن؟! من چه میدانم گل، عشق را میفهمد؟ یا فقط دلبریش را بلد است؟! من چه میدانم شمع، واپسین لحظه مرگ، حسرت زندگیش پروانه است؟ یا هراسان شده از فاجعه نیست شدن؟! به خدا من همه را لاف زدم!! بخدا من همه عمر به عشاق حسادت کردم!! باختم من همه عمر دلم را، به سراب !!
باختم من همه عمر دلم را، به شب مبهم و کابوس پریدن از بام!! باختم من همه عمر دلم را، به حراس تر یک بوسه به لبهای خزان!! بخدا لاف زدم، من نمیدانم عشق، رنگ سرخ است؟! آبیست؟! یا که مهتاب هر شب، واقعاً مهتابیست؟! عشق را در طرف کودکیم، خواب دیدم یکبار! خواستم صادق و عاشق باشم! خواستم مست شقایق باشم! خواستم غرق شوم، در شط مهر و وفا اما حیف، حس من کوچک بود.
یا که شاید مغلوب، پیش زیبایی ها!! بخدا خسته شدم، میشود قلب مرا عفو کنید؟ و رهایم بکنید، تا تراویدن از پنجره را درک کنم!؟ تا دلم باز شود؟! خسته ام درک کنید. میروم زندگیم را بکنم، میروم مثل شما، پی احساس غریبم تا باز، شاید عاشق بشوم!!
تا تو هستي و غزل هست دلم تنها نيست محرمي چون تو هنوزم به چنين دنيا نيست از تو تا ما سخن عشق همان است كه رفت كه در اين وصف زبان دگري گويا نيست بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما غزل توست كه در قولي از آن ما نيست تو چه رازي كه بهر شيوه تو را مي جويم تازه مي يابم و بازت اثري پيدا نيست شب كه آرام تر از پلك تو را مي بندم در دلم طاقت ديدار تو تا فردا نيست اين كه پيوست به هر رود كه دريا باشد از تو گر موج نگيرد به خدا دريا نيست من نه آنم كه به توصيف خطا بنشينم اين تو هستي كه سزاوار تو باز اينها نيست
نمی خواهی کنارت باشم و اينبار ناچارم بخواهم تا نخواهی بعد از اين تنهات بگذارم
نمي دانم دو ابرويت چرا در هم گره خورده است ولی می دانم از اين رو گره افتاده در کارم
تو خشمت گرچه چون خورشيد ظهر تير سوزان است من از لبخند يک ارديبهشت خيس سرشارم
دلت از سنگ هم باشد من آن را نرم خواهم کرد ميان صخره سنگی گياه عشق می کارم
تو هم بيهوده می کوشی مرا از خود برنجانی نيايد روزگاری که من از تو مهر بردارم
کويری و کويری تر از اين حتی اگر باشی من آن سيلاب احساسم که بر داغ تو می بارم
گمانم مستحب باشد کمی هم مهربان باشی کراهت دارد اما این که می کوشی به آزارم
نمی دانم مرا می خواهی آخر یا نمی خواهی بخواهی یا نخواهی من همیشه دوستت دارم
مهربانی را بیاموزیم فرصت آیینه ها در پشت در مانده است روشنی را می شود در خانه مهمان کرد می شود در عصر آهن - آشناتر شد سایبان از بید مجنون ، - روشنی از عشق می شود جشنی فراهم کرد می شود در معنی یک گل شناور شد
مهربانی را بیاموزیم موسم نیلوفران در پشت در مانده است موسم نیلوفران یعنی که باران هست یعنی یک نفر آبی است موسم نیلوفران یعنی یک نفر می آید از آن سوی دلتنگی
می شود برخاست در باران دست در دست نجیب مهربانی می شود در کوچه های شهر جاری شد می شود با فرصت آیینه ها آمیخت با نگاهی با نفس های نگاهی می شود سرشار - - از رازی بهاری شد
دست های خسته ای پیچیده با حسرت چشم هایی مانده با دیوار رویاروی چشمها را می شود پرسید آسمان را می شود پاشید می شود از چشمهایش ... چشمها را می شود آموخت می شود برخاست می شود از چارچوب کوچک یک میز بیرون شد می شود دل را فراهم کرد می شود روشنتر از اینجا و اکنون شد
جای من خالی است جای من در عشق جای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدار جای من در شوق تابستانی آن چشم جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می گفت جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت جای من خالی است من کجا گم کرده ام آهنگ باران را ؟! من کجا از مهربانی چشم پوشیدم؟!
می شود برگشت می شود برگشت و در خود جستجویی داشت در کجا یک کودک دهساله در دلواپسی گم شد ؟! در کجا دست من و سیمان گره خوردند؟! می شود برگشت تا دبستان راه کوتاهی است می شود از رد باران رفت می شود با سادگی آمیخت می شود کوچکتر از اینجا و اکنون شد می شود کیفی فراهم کرد دفتری را می شود پر کرد از آیینه و خورشید در کتابی می شود روییدن خود را تماشا کرد من بهار دیگری را دوست می دارم
جای من خالی است جای من در میز سوم ، در کنار پنجره خالی است جای من در درس نقاشی جای من در جمع کوکبها جای من در چشمهای دختر خورشید جای من در لحظه های ناب جای من در نمره های بیست جای من در زندگی خالی است
می شود برگشت اشتیاق چشم هایم را تماشا کن می شود در سردی سرشاخه های باغ جشن رویش را بیفروزیم دوستی را می شود پرسید چشمها را می شود آموخت مهربانی کودکی تنهاست مهربانی را بیاموزیم...
یادم باشد جواب كین را با كمتر از مهر وجواب دو رنگی را با كمتر از صداقت ندهم یادم باشد باید در برابر فریادها سكوت كنم و برای سیاهی ها نور بپاشم یادم باشد از چشمه، درسِِ خروش بگیرم و از آسمان درسِ پـاك زیستن یادم باشد سنگ خیلی تنهاست… یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام … نه برای تكرار اشتباهات گذشتگان …. یادم باشد زندگی را دوست دارم …. یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی كه به سوی قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم …. یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردی كه از سازش عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد …. یادم باشد سنجاقك های سبز قهر كرده و از اینجا رفته اند… باید سنجاقك ها را پیدا كنم یادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم …. یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر كس فقط به دست دل خودش باز می شود … یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم …. یادم باشد زنده ام
به يه نقطه زل مي زنم رو ديوار سفيد، رو ديواری که با نگاه کردن بهش تابلو هایی از با هم بودنمون رو روش مي کشم تو خيالم فکر مي کنم، سوت مي زنم، بعضی وقت ها هم فکر مي کنم که دارم سوت مي زنم، بعضی وقت ها هم سوت مي زنم که فکر نکنم اما، اما يک دفعه که سوت زدنم تموم ميشه باز غرق خيال مي شم، غرق آرزوها، غرق رويا، غرق آرزوی وصال بی اختيار لبخند مي زنم، آخه رو ديوار تابلو با هم بودنمون رو مي کشم، خوشحال ميشم، مي بينم با هميم، باورم ميشه که الآن کنارتم يه لحظه يک دفعه تابلو محو ميشه، مي بينم همش خيال بوده، مي بينم هنوز کنارت نيستم، مي بينم هنوز نمي تونم دستای گرمت رو حس کنم اونوقت يک دفعه، بی اختيار، نمي دونم چی ميشه يک دفعه دهنم شور ميشه تعجّب مي کنم، ميگم نکنه اشتباهی به جای خيال تو دريا غرق شده باشم اما، اما بعدش حس مي کنم گونه هام هم خيس شدن ميگم نکنه ديوونه شدم؟ اما، اما بعدش می فهمم که چشمام هم خيس شدن تازه مي فهمم تو دريا غرق نشدم و تو اشکام غرق شدم اشک هايی که به خاطر فراق بدون اختيار جاری شدن و حتی اجازه هم نگرفتن از من
باتو، همهی رنگهای این سرزمین مرا نوازش میکند باتو، آهوان این صحرا دوستان همبازی مناند باتو، کوه ها حامیان وفادار خاندان مناند باتو، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود میخواباند ابر، حریری است که برگاهواره ی من کشیدهاند و طناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه ها همسایهی ماست در دست خویش دارد
باتو، دریا با من مهربانی میکند باتو، سپیدهی هرصبح بر گونه ام بوسه میزند باتو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه میزند باتو، من با بهار میرویم باتو، من در عطر یاس ها پخش میشوم باتو، من درشیرهی هر نبات میجوشم باتو، من در هر شکوفه میشکفم باتو، من در طلوع لبخند میزنم، در هر تندر فریاد شوق میکشم، درحلقوم مرغان عاشق میخوانم در غلغل چشمه ها میخندم، در نای جویباران زمزمه میکنم باتو، من در روح طبیعت پنهانم باتو، من بودن را، زندگی را، شوق را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را مینوشم باتو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، درتنهایی این بیکسی، غرقهی فریاد و خروش و جمعیتم، درختان برادران مناند و پرندگان خواهران مناند وگلها کودکان مناند واندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی مناند وب وی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه ها ی شسته، باران خورده، پاک، همه خوشترین یادهای من، شیرین ترین یادگارهای مناند. بی تو، من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم بی تو، رنگهای این سرزمین مرا میآزارند بی تو، آهوان این صحرا گرگان هار مناند بی تو، کوه ها دیوان سیاه و زشت خفتهاند بی تو، زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خود به کینه میفشرد ابر، کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گستردهاند وطناب گهواره ام را از دست مادرم ربودهاند و بر گردنم افکندهاند بی تو، دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا میبلعد بی تو، پرندگان این سرزمین، سایه های وحشتاند و ابابیل بلایند بی تو، سپیدهی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است بی تو، نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند بی تو، من با بهار میمیرم بی تو، من در عطر یاس ها میگریم بی تو، من در شیرهی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس میکنم. بی تو، من با هر برگ پائیزی میافتم. بی تو، من در چنگ طبیعت تنها میخشکم بی تو، من زندگی را، شوق را، بودن را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را از یاد میبرم بی تو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، در سکوت این آسمان، درتنهایی این بی کسی، نگهبان سکوتم، حاجب درگه نومیدی، راهب معبد خاموشی، سالک راه فراموشی ها، باغ پژمردهی پامال زمستانم. درختان هر کدام خاطرهی رنجی، شبح هر صخره، ابلیسی، دیوی، غولی، گنگ و پرکینه فروخفته، کمین کرده مرا بر سر راه، باران زمزمه ی گریه در دل من، بوی پونه، پیک و پیغامینه برای دل من، بوی خاک، تکرار دعوتی برای خفتن من، شاخه های غبار گرفته، باد خزانی خورده، پوک، همه تلخ ترین یادهای من، تلخ ترین یادگارهای مناند.
پشت درهای بسته... وقتی درهای قلبت رو بستی و تک و تنها میون تاریکی نشستی... وقتی فکر می کنی هیچ قلبی برات نمی زنه وقتی فکر میکنی نگاه های قشنگ ازت دور شدن وقتی دیگه فکر می کنی مهربونی رفته به اسمون وقتی فکر می کنی دیگه ستاره ها مال هیشکی نیستن وقتی دیگه هیچ چیزی قشنگ نیست... وقتی پشت همین درهای بسته یکی داره در میزنه و بهت میگه دوستت دارم... بدون اون قلب منه که میون این همه بی کسی بازم دوستت داره
فاصله گرفتن از ادم هایی كه دوستشان داریم بی فایده است...
زمان به زودی نشان خواهد داد جانشینی برای انها نیست
غریب است دوست داشتن.
وعجیب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ....
ونفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده ؛
به بازیش میگیریم.
هر چه او عاشقتر ، ما سرخوشتر،
هر چه او دل نازکتر ، ما بی رحم تر .
تقصیر از ما نیست ؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه،
اینگونه به گوشمان خوانده شدهاند))
میدونی سخت ترین لحظه ها ی زندگی چیه؟؟؟؟وقتی بفهمی واسه كسی كه تمام زندگیته فقط یه تجربه بودی.
هیچ چیز ویرانگرتر ازاین نیست كه متوجه شویم كسی كه ازصمیم قلب دوستش داشته ایم عمری فریبمان داده است. "یکی باش