تبليغاتX
زندگی با تو قشنگه






درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :



دوستت دارم

آرامش تو , آرامش من

دلم نمی خواهد لحظه ای بی قرار و بی تاب باشی

زانوی غم بغل بگیری و زمزمه های دلتنگیت را به گوش دیوار بسپاری

تنهایی را در قلبت اسیر کنی و آرامش را از خود دریغ داری

دلم نمی خواهد اینگونه ببینمت

و تو دور از من و پر از آشفتگی روزگار باشی

میتوانی...

باز به دفتر تنهایی هایم نگاهی تازه می اندازم ... و من تنها حرفهای نگفته ای را مرور می كنم كه شاید روزی بخوانی و شاید هم.... اما هر چه هست قلبم را به انتهای حسرت می برد...

مهربانم بدون تو شبها غم را به آغوش می كشم... و به یاد تو خواب قاصدك را زیر و رو می كنم و تنها به عمق جاده ی ماه سفر می كنم .

بهترینم حضور تو در همه ی لحظه های من اگر چه محسوس نیست اما همیشه آرامش قلبت را در بند بند وجودم احساس می كنم و تنها یاد نگاه توست كه خورشید آرزوهایم را بر فراز آسمان عشق به درخشندگی گوهرهای ناب محبت می تاباند ... چشمهای تو وسعت آسمان حضور را به زندگی من می بخشد ...

نمی خواهم به افسانه ی بی تو بودن فكر كنم... قصه ی عشق من و تو افسانه نیست كه با حقیقت فاصله داشته باشد ... ماجرای ما داستانی واقعی و شیرین است كه پایانی ندارد... مگر با مرگ....

ای كاش بودی و اشكهای غلتیده روی گونه هایم را با دستان گرم مهربانت پاك می كردی شاید این بهانه ای بود برای احساس ناب نوازش دستانت بر روی چهره ی خسته و تنهایم....

حرفهای نگفته ای كه شاید همیشه نا گفته بماند بر قفس تنگ سینه ام سخت بیتابی می كند و تنها آغوش گرم عشقت درب این قفس شكسته را باز می كند و مرغ اسیر عشق را در آسمان زندگی من و تو با سرافرازی به پرواز در می آورد ... و آن گاه .... من زندگی تازه ام را با تو جشن می گیرم....

زندگی با تو در كنار تو .... با كمال زیبای ...عشق ... آرامش... با تو تنها با تو...........

عکس های زیبا از زنان زیبا

 


نويسنده: مجید مورخ: جمعه بیست و چهارم مهر 1388 در ساعت: 17:43



آنقدر اینجا می نشینم تا بیایی

یک شاخه رز یک شعر یک لیوان چایی

آنقدر اینجا می نشینم تا بیایی

 از بس که بعد از ظهرها فکر تو بودم

حالا شدم یک فرد مالیخولیایی

 بعدِ تو خیلی زندگی خاکستری شد

رنگ رپوش بچه های ابتدایی

 یک روز من را میکشی با چشمهایت

دنیا پر است از این رمان های جنایی

 حالا که هی مردود چشمان تو هستم

می بینمت در امتحانات نهایی

 می بینمت ؟ اما نه ! مدتهاست مانده ست

یک شاخه رز، یک شعر ، یک لیوان چایی....

من او را رها کردم
تا او خود را در یابد
و چقدر سخت است
عزیزترینت را رها کنی
اما آنقدر او را دوست دارم
که او را رها می خواهم برای همیشه
رها از تمامی بندها و زنجیرها
هرچند او هیچگاه در بند من گرفتار نبود
چرا که من خود اینگونه خواستم
و هیچگاه به خاطر همیشه بودن با او
برای او بند نساختم
اما او در بند خود گرفتار بود
ای کاش از خود رها شود
همانگونه که من با او از خود رها شدم
ای کاش باز گردد
تا با هم بودن و در بند نبودن رو تجربه کنیم
تا رها از همه چیز
زندگی کنیم
...


نويسنده: مجید مورخ: دوشنبه ششم مهر 1388 در ساعت: 15:22



گل شقایق

عکس عاشقانه

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

و صحرادر عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه

ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت

ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود زآنچه زیر لب می گفت

شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری

به جان دلبرش افتاده بود-اما-

 طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد

ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند

 

شود مرهم

برای دلبرش آندم شفا یابد

 

چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

و یک دم هم نیاسوده، که افتاد چشم او ناگه

به روی من

بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد

 

و او می رفت و من در دست او بودم

و او هرلحظه سررا رو به بالاها

تشکر از خدا می کرد

پس از چندی

هوا چون کورۀ آتش،زمین می سوخت

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

به لب هایی که تاول داشت می گفت:اما چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیست

 به جانم هیچ تابی نیست

اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من

 برای دلبرم هرگزدوایی نیست

و ازاین گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما!

نمی فهمید حالش را چنان می رفت و

من در دست اوبودم

و حالامن تمام هست او بودم

دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟

 نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟

و دیگر داشت در دستش تمام جان من میسوخت

که ناگه

روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد

دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

نشست و سینه را با سنگ خارایی

زهم بشکافت

زهم بشکافت
اما ! آه

 

صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد

زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

و هر چیزی که هرجابود با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را

به من می داد و بر لب های او فریاد
"بمان ای گل

که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی

بمان ای گل"

ومن ماندم

 

نشان عشق و شیدایی

و با این رنگ وزیبایی

 و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد


نويسنده: مجید مورخ: دوشنبه سی ام شهریور 1388 در ساعت: 10:23



وعده دیدار

Click to view full size image

هرگز تنها نیستم
 
مگر نه آن که عهد کردیم
 
این جاده ها را بسپریم با هم؟
 
روزی
 
در تب گرما و آفتاب
 
زنگهای دهکده نغمه سر خواهند داد
 
آنک
 
وعده دیدار می رسد!

نويسنده: مجید مورخ: پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 در ساعت: 9:56



...دوست دارم بروم

 

 

میگن که پشت این نفس٬ یه باغ سبز خوشگله...

قصه رو باور می کنم٬ اگر چه خیلی سخته...

دلم خوشه که توی باغ٬ نشستی پای یک درخت...

منتظر منی هنوز٬ دخترِ نازِ تیره بخت...

دلم خوشه که لااقل٬ تنهاییمون مال همه...

خنده هامون بغل بغل٬ گریه هامون خیلی کمه...

خواب همیشگی من٬ شروع بیداری تو...

بیا! دلم خسته شد از٬ خوابای تکراری تو...

اما اگه چشمای تو٬ منتظر من نباشه...

اگه دوباره سهم من٬ گریه بی صدا باشه...

اون باغ سبزو نمی خوام٬ بی تو برام خیلی کمه...

بدون تو حتی بهشت٬ برام مثل جهنمه......

 

دوست دارم بروم سر به سرم نگذارید

گریه ام را به حساب سفرم نگذارید

دوست دارم که به پابوسی باران بروم

آسمان گفته که پا روی پرم نگذارید

این قدر آینه ها را به رخ من نکشید

این قدر داغ جنون بر جگرم نگذارید

چشمی آبی تر از آینه گرفتارم کرد

بس کنید...

این همه دل دور و برم نگذارید

آخرین حرف من اینست: زمینی نشوید...

فقط...

از حال زمین بی خبرم نگذارید...

 

Click to view full size image
 

نويسنده: مجید مورخ: شنبه بیست و یکم شهریور 1388 در ساعت: 10:18



در انتظارتو

دیشب دلم هوای تو کرد و تو نبودی
چشمانم برای تو بارید و تو نبودی
ان یادگاری زیبا برگ گل سرخ
تصویر اسم زیبای تو بود تو نبودی
چشمانم تمنای نگاه تو میکرد
در اتش عشقِ تو بود و تو نبودی
ان قامت رعنا که سفر کرد

دلم تنها در حسرت دیدار تو بود و تو نبودی

درد عشق
 
نوشته اند که میخروشد عشق
و دیوانه وار میزند به عالم دل

سیاه ها سپید میشود آری

در انتظار تو

جوانه می زنند گلهای مریم خانه

شروع شور عشق است و عاشقانه های ناب

بگیر لحظه ها را که میروند به خواب
طلوع کن برای لحظه ای و ببین

که هر چه هست و نیست از نگاه شماست
دوباره در سکوت مبهم یک نگاه بی پروا

شروع شده دلواپسی های عاشقی تنها

نويسنده: مجید مورخ: پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 در ساعت: 20:32



نمي دانم چرا رفتي؟

 

نمي دانم چرا رفتي؟ نمي دانم چرا؟ شايد خطا كردم و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي. نمي دانم چرا،تا كي،براي چه، "ولي رفتي؟"

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد! و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك بر داشت! و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد.

و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر ميداشت تمام بالها یش غرق در اندوه غربت شد. و بعد از رفتنت آسمان چشمهايم خيس باران بود.

و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت. كسي حس كرد من بي تو ، هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد.

كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد و من با آنكه ميدانم تو هرگز ياد من را از ياد نخواهي برد هنوز آشفته چشمان زيباي توام"برگرد"

تو مثل لحظه اي هستي كه باران تازه مي گيرد و من مرغي كه از عشقت فقط بي تاب و حيرانم. تو ميايي و من گل ميدهم در سايه ي چشمت

و بعد از تو منم با غصه هاي قلب سوزانم. تمام آرزوهايم زماني سبز مي گردد كه تو يك شب بگويي: که "دوستت دارم"

تو ميداني غروب آخر شعرم پر از آرامش درياست و من امشب قسم خوردم "تو را هرگز نرنجانم" به جان هر چه عاشق توي اين دنياي پر غوغاست

قدم بگذار روي كوچه هاي قلب ويرانم بدون تو شبي تنها و بي فانوس خواهم مرد دعا كن بعد ديدار تو باشد وقت پايانم...

 گروه پرشین وی


نويسنده: مجید مورخ: پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 در ساعت: 20:23



شباهنگام
وقتی برای باز هم از تو نوشتن
به دنبال بهانه ای می گشتم
طنین آنچه را همیشه میان ما به تکرار شنیده می شد
شنیدم......

یاد تو

در جای جای بودنم ریشه می انداخت
و سایه سار تنهاییم را
هر روز گسترده تر از روز قبل می کرد
دوستت داشتم
و این حقیقت کتمان ناشدنی را
با خاطره ای تنها
بر قامت استوار و صبورم می نگاشتم
هر روز
هر بار
هر لحظه
مثل کودکی که میان تاریکی های دنیا
می ترسد
و فریاد می زند
از بی تو بودن هراس داشتم
غرور در برابر حرف
مثل صبر در برابر اشک
به سیاه چاله های ذهنم نقب میزد
و در گلوگاه بودنم
بغض می شکفت و نمی شکست
و هر ثانیه

عشق

این غریبه ی خون آشام را برایم معنا می کرد
تمام شب
که آزار یاد تو
قلب مرا میان دستانش می فشرد
با عزمی جزم فراموشت می کردم
اما صبح گاهان
پیش از اولین شعاع نور
تو باز هم در من آغاز می شدی
و تمام روز را
سوار بر اندیشه ام
می پیمو دی روحم را
بی آنکه دمی از پای باستی
آهی که پس از نامت
بر روشنای حرف من پیوند می خورد
آیتی از  درد  بود

و شب
و شب
و شب

و تمام شب ها
در انحصار خاطره هایت
آسمان چشم من بارانی بود.


http://khatereh.persiangig.com/image/weblog/boghz.jpg


نويسنده: مجید مورخ: پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 در ساعت: 13:45



روزه سکوت

می روی و می دانم

هرگز کسی را نخواهی یافت که چون من دوستت بدارد

این گونه عمیق و زلال

کسی نخواهد بود که روح خسته ات را در آغوش بگیرد

نگرانی هایت را نوازش کند ، برای دلواپسی هایت لالایی بخواند

تا تو آرام گیری...

دستانم از نگه داشتن تو ناتوانند،

آسمان برایم اشک می ریزد.

رعد می غرد در هوای ابری عاطفه

من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد.

دیگر هیچ نخواهم گفت..

صبر.... صبر....صبر

و روزه سکوت

نمی دانم این روزه را با چه افطار خواهم کرد..

شاید........

 


نويسنده: مجید مورخ: چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 در ساعت: 22:8



تسلیت

 

 

اى زمين و آسمانها، سوگوار غُربتت                           آفتاب صبحدم، سنگ مزار غربتت

بر جبين فصلها، هر يك نشان داغ توست                  اى گريبان خزان چاك، از بهار غربتت

يك بقيع اندوه و ماتم، يك مدينه اشك و خون         سينه هامان يك به يك، آينه دار غربتت

پاك شد آينه از زنگ، اى تماشايى ترين!                  شستشو داديم دل را، با غبار غربتت

شب سيه پوش،از غم و اندوه بى پايان توست     شرمگين خورشيد، از شبهاى تار غربتت

اى بقيعت عاشقان را كعبه عشق و اميد               سينه چاكيم از غم تو، بى قرار غربتت

شهر يثرب، داغدار خاطرات رنج توست                    خم شده پشت مدينه، زير بار غربتت

مى تپد دلهاى عاشق، در هواى نام تو                يا غمى خو كرده هر يك، در كنار غربتت

كاش مى شد، روشناى تربت پاك تو بود                   چلچراغ اشك ما، در شام تار غربتت

دايره در دايره پژواكى از اندوه توست               هيچ داغى نيست بيرون، از مدار غربتت

دامن اشكى فراهم داشتم، يك سينه آه                    ريختم در پاى تو كردم نثار غربتت

آشناى زخم دلها، غربت معصوم توست                 من دلى دارم پريشان، از تبار غربتت

The image “http://i19.tinypic.com/2m34adx.gif” cannot be displayed, because it contains errors.The image “http://i19.tinypic.com/2m34adx.gif” cannot be displayed, because it contains errors.The image “http://i19.tinypic.com/2m34adx.gif” cannot be displayed, because it contains errors.The image “http://i19.tinypic.com/2m34adx.gif” cannot be displayed, because it contains errors.

 

The image “http://i19.tinypic.com/2m34adx.gif” cannot be displayed, because it contains errors.

 The image “http://i19.tinypic.com/2m34adx.gif” cannot be displayed, because it contains errors.The image “http://i19.tinypic.com/2m34adx.gif” cannot be displayed, because it contains errors.The image “http://i19.tinypic.com/2m34adx.gif” cannot be displayed, because it contains errors.The image “http://i19.tinypic.com/2m34adx.gif” cannot be displayed, because it contains errors.


نويسنده: مجید مورخ: چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 در ساعت: 13:19



باختم من

 

خسته ام میفهمید؟!
خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن.
خسته از منحنی بودن و عشق.
خسته از حس غریبانه این تنهایی.
بخدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت.
بخدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ.
بخدا خسته ام از حادثه صاعقه بودن در باد.

Click for Full Size View

همه عمر دروغ،
گفته ام من به همه.
گفته ام:
عاشق پروانه شدم!
واله و مست شدم از ضربان دل گل!
شمع را میفهمم!
کذب محض است،
دروغ است،
دروغ!!

من چه میدانم از،
حس پروانه شدن؟!
من چه میدانم گل،
عشق را میفهمد؟
یا فقط دلبریش را بلد است؟!
من چه میدانم شمع،
واپسین لحظه مرگ،
حسرت زندگیش پروانه است؟
یا هراسان شده از فاجعه نیست شدن؟!
به خدا من همه را لاف زدم!!
بخدا من همه عمر به عشاق حسادت کردم!!
باختم من همه عمر دلم را،
به سراب !!

باختم من همه عمر دلم را،
به شب مبهم و کابوس پریدن از بام!!
باختم من همه عمر دلم را،
به حراس تر یک بوسه به لبهای خزان!!
بخدا لاف زدم،
من نمیدانم عشق،
رنگ سرخ است؟!
آبیست؟!
یا که مهتاب هر شب، واقعاً مهتابیست؟!
عشق را در طرف کودکیم،
خواب دیدم یکبار!
خواستم صادق و عاشق باشم!
خواستم مست شقایق باشم!
خواستم غرق شوم،
در شط مهر و وفا
اما حیف،
حس من کوچک بود.

 

یا که شاید مغلوب،
پیش زیبایی ها!!
بخدا خسته شدم،
میشود قلب مرا عفو کنید؟
و رهایم بکنید،
تا تراویدن از پنجره را درک کنم!؟
تا دلم باز شود؟!
خسته ام درک کنید.
میروم زندگیم را بکنم،
میروم مثل شما،
پی احساس غریبم تا باز،
شاید عاشق بشوم!!

Click for Full Size View

 


نويسنده: مجید مورخ: دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 در ساعت: 12:39



3dgirl.blogfa.com عكس های عاشقانه، عكس دوتا عاشق ، عشق بازی، عشق

مرا بازیچه‌ خود ساخت چون موسا که دریا را
فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسا را

نسیم مست وقتی بوی گل می‌داد حس کردم
که این دیوانه پرپر می‌کند یک روز گل‌ها را

خیانت قصه‌ی تلخی است اما از که می‌نالم؟
خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را

خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست
چه آسان ننگ می‌خوانند نیرنگ زلیخا را

کسی را تاب دیدار سرِ زلف پریشان نیست
چرا آشفته می‌خواهی خدایا خاطر ما را

نمی‌دانم چه افسونی گریبان‌گیر مجنون است
که وحشی می‌کند چشمانش‌آهوهای صحرا را

چه خواهد کرد با ما عشق؟ پرسیدیم و خندیدی
فقط با پاسخت پیچیده‌تر کردی معما را


نويسنده: مجید مورخ: دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 در ساعت: 10:39



تا تو هستي

تا تو هستي و غزل هست دلم تنها نيست
محرمي چون تو هنوزم به چنين دنيا نيست
از تو تا ما سخن عشق همان است كه رفت
كه در اين وصف زبان دگري گويا نيست
بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما
غزل توست كه در قولي از آن ما نيست
تو چه رازي كه بهر شيوه تو را مي جويم
تازه مي يابم و بازت اثري پيدا نيست
شب كه آرام تر از پلك تو را مي بندم
در دلم طاقت ديدار تو تا فردا نيست
اين كه پيوست به هر رود كه دريا باشد
از تو گر موج نگيرد به خدا دريا نيست
من نه آنم كه به توصيف خطا بنشينم
اين تو هستي كه سزاوار تو باز اينها نيست

نمی خواهی کنارت باشم و اينبار ناچارم
بخواهم تا نخواهی بعد از اين تنهات بگذارم

نمي دانم دو ابرويت چرا در هم گره خورده است
ولی می دانم از اين رو گره افتاده در کارم

تو خشمت گرچه چون خورشيد ظهر تير سوزان است
من از لبخند يک ارديبهشت خيس سرشارم

دلت از سنگ هم باشد من آن را نرم خواهم کرد
ميان صخره سنگی گياه عشق می کارم

تو هم بيهوده می کوشی مرا از خود برنجانی
نيايد روزگاری که من از تو مهر بردارم

کويری و کويری تر از اين حتی اگر باشی
من آن سيلاب احساسم که بر داغ تو می بارم

گمانم مستحب باشد کمی هم مهربان باشی
کراهت دارد اما این که می کوشی به آزارم

نمی دانم مرا می خواهی آخر یا نمی خواهی
بخواهی یا نخواهی من همیشه دوستت دارم



نويسنده: مجید مورخ: شنبه چهاردهم شهریور 1388 در ساعت: 10:42



چه بخواهی چه نخواهی

دل من میل تو دارد,چه بجوئی چه نجوئی
دیده ام جای تو باشد , چه بمانی چه نمانی

من که بیمار تو هستم, چه بپرسی ,چه نپرسی
جان به راه تو سپارم , چه ندانی چه بدانی

می توانی به همه عمر دلم را بفریبی , ور بکوشی ز دل من بگریزی , نتوانی
دل من سوی تو آید , بزنی یا بپذیری

بوسه ات جان بفزاید , بدهی یا بستانی
جانی از بهر تو دارم , چه بخواهی چه نخواهی
شعرم آهنگ تو دارد چه بخوانی چه نخوانی

نگاه کردي تو چشمام   ولي عشقو نديدي !!!!


نويسنده: مجید مورخ: شنبه چهاردهم شهریور 1388 در ساعت: 10:12



مهربانا

   

خدایا

  

مهربانا

 می دانم که تا تو راهی نیست

می دانم که آسمان فیض و رحمتت همه جا بر سرم سایه دارد

می دانم که دستهای سبزت همیشه پشت و پناهم است

می دانم که تو تنها نگران لغزشهای ناتمام من هستی

 امّا

 نمی دانم

چرا هر روز که می گذرد از تو دورتر می شوم

دلم را به دست آب می سپارم و سبزی روحم را به شیرینی ناپایدار و

 فریبنده ی گناهان

کمکم کن

 من این لذتها را به بهای دوری از تو نمی خواهم

من تو را می خواهم تنها تو را

ای مهربانترین مهربانان

 

خدایا دوست دارم


نويسنده: مجید مورخ: سه شنبه دهم شهریور 1388 در ساعت: 10:37



تو عزیز مهربونی جون من فدات میدونی

تو عزیز مهربونی جون من فدات میدونی
 

تو نفس تو سینه من٬ میمیرم برات بدونی

 

تو همون واژه عشقی که تو قلبم خونه کردی

 

قلبمو مال خود کردی اینو گفتم که بدونی

 

نه فقط واژه عشقی که خود معنی عشقی

 

قربونت بشم الهی دیونت شدم میدونی

 

عشق من نثار اون چشمای نازت

 

نه فقط چشمای نازت٬ اینو گفتم که بدونی

 

دلبرم٬ عزیز من٬ همنفس و رفیق من

 

عاشقم عاشق مستت تو خودت اینو میدونی

 

اگه هر کی توی دنیا منو تنهام بزاره

 

تو رو دارم غم ندارم اینو حتما که میدونی

 

همه دوستای دنیا یه روزی تنهام میزارن

 

تویی تنها کس من٬ تا ابد پیشم میمونی؟

 


نويسنده: مجید مورخ: یکشنبه هشتم شهریور 1388 در ساعت: 14:36



زندگی شیرین ترین احساس توست

مرغ ماهي خوار در طبيعت استان آذربايجان شرقي

زندگی یعنی نگاهی آشنا

 یک ستاره در شب بی انتها

زندگی شیرین ترین احساس توست

لحظه نزدیکی دل با خدا

 زندگی یک قصه ای در باوره


 قایقی در برکه ای شناوره

 زندگی آزادی بروانه ای 


 در عبور از لحظه های آخره

زندگی کوچ کبوتر تا خداس


 قطره اشکی ،لحظه ناب دعاس

 زندگی حس غریب بغضی یه

که تو زندون صدای بی صداس


 باز یک پروانه پیله می تنه

زندگی سهم تو وسهم منه


 لحظه پرواز کردن می رسه

                      آخر قصه همیشه روشنه....

گوزن در طبيعت استان آذربايجان شرقي


نويسنده: مجید مورخ: یکشنبه هشتم شهریور 1388 در ساعت: 14:5



مهربانی را بیاموزیم

مهربانی را بیاموزیم
فرصت آیینه ها در پشت در مانده است
روشنی را می شود در خانه مهمان کرد
می شود در عصر آهن
                     - آشناتر شد
سایبان از بید مجنون ،
                     - روشنی از عشق
می شود جشنی فراهم کرد
                      می شود در معنی یک گل شناور شد

redrose_md_clr.gifredrose_md_clr.gifredrose_md_clr.gifredrose_md_clr.gifredrose_md_clr.gif


مهربانی را بیاموزیم
موسم نیلوفران در پشت در مانده است
موسم نیلوفران یعنی که باران هست
                      یعنی یک نفر آبی است
موسم نیلوفران یعنی
                      یک نفر می آید از آن سوی دلتنگی

redrose_md_clr.gif

می شود برخاست در باران
دست در دست نجیب مهربانی
                      می شود در کوچه های شهر جاری شد
می شود با فرصت آیینه ها آمیخت
                      با نگاهی
                      با نفس های نگاهی
                      می شود سرشار -
                      - از رازی بهاری شد
redrose_md_clr.gif

دست های خسته ای پیچیده با حسرت
چشم هایی مانده با دیوار رویاروی
                    چشمها را می شود پرسید
آسمان را می شود پاشید
می شود از چشمهایش ...
                     چشمها را می شود آموخت
می شود برخاست
می شود از چارچوب کوچک یک میز بیرون شد
می شود دل را فراهم کرد
می شود روشنتر از اینجا و اکنون شد

redrose_md_clr.gif
جای من خالی است
جای من در عشق
جای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدار
جای من در شوق تابستانی آن چشم
جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می گفت
جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت
جای من خالی است
من کجا گم کرده ام آهنگ باران را ؟!
من کجا از مهربانی چشم پوشیدم؟!
redrose_md_clr.gif

می شود برگشت
می شود برگشت و در خود جستجویی داشت
                    در کجا یک کودک دهساله در دلواپسی گم شد ؟!
                   در کجا دست من و سیمان گره خوردند؟!
می شود برگشت
تا دبستان راه کوتاهی است
می شود از رد باران رفت
می شود با سادگی آمیخت
می شود کوچکتر از اینجا و اکنون شد
می شود کیفی فراهم کرد
دفتری را می شود پر کرد از آیینه و خورشید
در کتابی می شود روییدن خود را تماشا کرد
                   من بهار دیگری را دوست می دارم

redrose_md_clr.gif
جای من خالی است
جای من در میز سوم ، در کنار پنجره خالی است
جای من در درس نقاشی
جای من در جمع کوکبها
جای من در چشمهای دختر خورشید
جای من در لحظه های ناب
جای من در نمره های بیست
                      جای من در زندگی خالی است

redrose_md_clr.gif

می شود برگشت
اشتیاق چشم هایم را تماشا کن
می شود در سردی سرشاخه های باغ
                      جشن رویش را بیفروزیم
دوستی را می شود پرسید
چشمها را می شود آموخت
مهربانی کودکی تنهاست
                      مهربانی را بیاموزیم...

redrose_md_clr.gifredrose_md_clr.gifredrose_md_clr.gifredrose_md_clr.gifredrose_md_clr.gif

 

20090620_1245508925_6icw-b.jpg

 


نويسنده: مجید مورخ: پنجشنبه پنجم شهریور 1388 در ساعت: 10:39



یادم باشد

 

20090620_1245508921_w1j4-b.jpg

یادم باشد جواب كین را با كمتر از مهر وجواب
دو رنگی را با كمتر از صداقت ندهم
یادم باشد باید در برابر فریادها سكوت كنم
و برای سیاهی ها نور بپاشم
یادم باشد از چشمه، درسِِ خروش بگیرم
و از آسمان درسِ پـاك زیستن
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست…
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن
به دنیا آمده ام … نه برای تكرار اشتباهات گذشتگان
….
یادم باشد زندگی را دوست دارم
….
یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان
بی زبانی كه به سوی قربانگاه می رود
زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
….
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردی
كه از سازش عشق می بارد به اسرار
عشق پی برد و زنده شد
….
یادم باشد سنجاقك های سبز قهر كرده
و از اینجا رفته اند… باید سنجاقك ها را پیدا كنم
یادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم
….
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر كس
فقط به دست دل خودش باز می شود

یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
….
یادم باشد زنده ام


نويسنده: مجید مورخ: پنجشنبه پنجم شهریور 1388 در ساعت: 10:30



به يه نقطه زل مي زنم

 

 

 

به يه نقطه زل مي زنم
رو  ديوار سفيد، رو ديواری که با نگاه کردن بهش تابلو هایی از با هم بودنمون رو روش مي کشم تو خيالم
فکر مي کنم، سوت مي زنم، بعضی وقت ها هم فکر مي کنم که دارم سوت مي زنم، بعضی وقت ها هم سوت مي زنم که فکر نکنم
اما، اما يک دفعه که سوت زدنم تموم ميشه باز غرق خيال مي شم، غرق آرزوها، غرق رويا، غرق آرزوی وصال
بی اختيار لبخند مي زنم، آخه رو ديوار تابلو با هم بودنمون رو مي کشم، خوشحال ميشم، مي بينم با هميم، باورم ميشه که الآن کنارتم
يه لحظه يک دفعه تابلو محو ميشه، مي بينم همش خيال بوده، مي بينم هنوز کنارت نيستم، مي بينم هنوز نمي تونم دستای گرمت رو حس کنم
اونوقت يک دفعه، بی اختيار، نمي دونم چی ميشه يک دفعه دهنم شور ميشه
تعجّب مي کنم، ميگم نکنه اشتباهی به جای خيال تو دريا غرق شده باشم
اما، اما بعدش حس مي کنم گونه هام هم خيس شدن
ميگم نکنه ديوونه شدم؟
اما، اما بعدش می فهمم که چشمام هم خيس شدن
تازه مي فهمم تو دريا غرق نشدم و تو اشکام غرق شدم
اشک هايی که به خاطر فراق بدون اختيار جاری شدن و حتی اجازه هم نگرفتن از من

 


نويسنده: مجید مورخ: شنبه سی و یکم مرداد 1388 در ساعت: 18:36



اگر می بینی که زنده ام

اگر می بینی که زنده ام ، نفس می کشم ، تنها به خاطر وجود تو است...

اگر می بینی شادم ، خندانم ، با وجود اینکه اینهمه غصه

در دل دارم ، تنها به امید بودن تو است....

 

اگر می بینی آرامم ، بی تابم ، سر به زیر ، ساکت و گوشه گیر ، فقط

به خاطر عشقی است که از سوی تو در دلم نشسته است....

 

اگر دیدی گریانم ، خسته ام ، شکسته ام ، پریشانم ، بدان که بدجور

دلم هوای تو را کرده است و دلم دیگر طاقت دوری تو را ندارد !

 

اگر دیدی نیستم ، نه صدایی و نه خبری از من نیست بدان

که از عشق تو مرده ام

آری از عشق تو مرده ام عزیزم....

 


نويسنده: مجید مورخ: شنبه هفدهم مرداد 1388 در ساعت: 18:7



بهانه

دلم برای دو چشمت بهانه می گیرد  

                                              درانتظار طلوعت زبانه می گیرد

زکوچه ها ز غزل از تمام پنجره ها

                                           سراغ نام تو را عاشقانه می گیرد

بیا که باورم از انتظار لبریز است

                                          دو دست گریه دلم را شبانه می گیرد

هوای این دل تنگم دوباره بارانی است

                                        حضور ساده غم را بهانه می گیرد

در این شب این شب تردید و بغض ودلتنگی

                                        ستاره هم ز غمت سر به شانه می گیرد


نويسنده: مجید مورخ: دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 در ساعت: 22:0



گل نرگسم


نويسنده: مجید مورخ: شنبه بیست و هفتم تیر 1388 در ساعت: 19:1



ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد صیاد رفته باشد

آه از دمی که تنها، با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد

امشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین، فرهاد رفته باشد

خونش به تیغ حسرت یا رب حلال بادا
صیدی که از کمندت آزاد رفته باشد

از آه دردناکی سازم خبر دلت را
وقتی که کوه صبرم بر باد رفته باشد

رحم است بر اسیری کز گرد دام زلفت؟
با صد امیدواری ناشاد رفته باشد

شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی
گو مشت خاک ما هم، بر باد رفته باشد

پرشور از "حزین" است امروزکوه و صحرا
مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد

Click to view full size image


نويسنده: مجید مورخ: سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 در ساعت: 21:41



ذهنیت گناه

 

 خود را اگرچه سخت نگه داری از گناه

گاهی شرایطی است ، که ناچاری از گناه



هر لحظه ممکن است ، که با برق یک نگاه

بر دوش تو نهاده شود ، باری از گناه



گفتم: گناه کردم اگر ، عاشقت شدم

گفتی: تو هم چه ذهنیتی داری از گناه!


 

سخت است ، این‌که دل بکنم از تو ، از خودم

از این نفس کشیدن اجباری ، از گناه



بالا گرفته‌ام سرِ خود را ، اگرچه عشق

یک عمر ریخت بر سرم ، آواری از گناه



دارند پیله‌های دلم ، درد می‌کشند

باید دوباره زاده شوم ، عاری از گناه


نويسنده: مجید مورخ: یکشنبه چهاردهم تیر 1388 در ساعت: 20:26



اگر تو نبودی

اگر تو نبودی

کدام واژه مرا تا عروج "ما"می برد؟

اگر تو نبودی سلام را که به لبخند پاسخش می داد ؟

نگاه منتظرم راه بر نگاه که می بست؟

ز پشت پنجره چشمان من که را می جست؟

اگر"تو"نبودی کدام واژه به لبهای من گره می خورد؟

سرای خاطره ام راز دار که می بود؟

اگر تو نبودی دلم هوای که می کرد؟

سفر به یاد که آغاز می توانستم؟

اگر تو نبودی فضای خاطره ام عطر یاد که را داشت؟

کدام واژه به جای "تو"ورد لب می شد؟

اگر تو نبودی دل غمدیده را چه کس می برد؟

کدام خنده مرا جان تازه ای می داد؟

کدام شرم نجیبانه آتشم می زد؟

کدام بغض غریبانه گریه سر می داد؟

اگر تو نبودی به شوق که آغاز می توانستم؟

به کوی که پرواز می توانستم؟

تو را به جان سپیده تو را به سوسن و شبنم

تو را به ساقه گندم تو را به سوره مریم

تو را به نازکی خواب یک بنفشه زیبا

تو را به بارش باران تو را به آبی دریا

تو را به پاکی کوثر تو را به عمر شبنم بی تاب

تو را به رویش نیلوفرانه در مهتاب

تو را به جان شقایق تو را به لاله تب دار

تو را به گرمی آتش تو را به لحظه دیدار

تو را به هق هق آرام و بی صدا سوگند

بمان

بمان که گر تو بمانی بهار خواهد ماند

بمان که گر تو بمانی هزار خواهد خواند

بمان بهانه بودن بمان دلیل سرودن

بمان امید شکفتن

که گر "تو"بمانی

دوباره خواهم ماند دوباره خواهم خواند

برای باور فردا شبانه خواهم راند

بمان که من به شوق بودن با تو

به آفتاب روشن فردا سلام خواهم داد

بمان که گر تو بمانی

امید خواهد ماند

oan1ci.jpg


نويسنده: مجید مورخ: شنبه سیزدهم تیر 1388 در ساعت: 14:57



من تو را می خواهم

من تو را می خواهم

وهمین ساده ترین قصه یک انسان است

تو مرا می خوانی

من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم

و تو هم می دانی

تا ابد در دل من می مانی

...

آرزویم این است نتراود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد...

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز....

و به اندازه هر روز تو عاشق باشی....

عاشق آنكه تو را می خواهد...

و به لبخند تو از خویش رها می گردد...

و ترا دوست بدارد به همان اندازه كه دلت می خواهد

 

1245364088.jpg


نويسنده: مجید مورخ: شنبه سی ام خرداد 1388 در ساعت: 7:51



نامه‌ای عاشقانه از دکتر علی شریعتی

باتو، همه‌ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می‌کند
باتو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من‌اند
باتو، کوه ها حامیان وفادار خاندان من‌اند
باتو، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می‌خواباند
ابر، حریری است که برگاهواره ی من کشیده‌اند
و طناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه ها همسایه‌ی ماست در دست خویش دارد

باتو، دریا با من مهربانی می‌کند
باتو، سپیده‌ی هرصبح بر گونه ام بوسه می‌زند
باتو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می‌زند
باتو، من با بهار می‌رویم
باتو، من در عطر یاس ها پخش می‌شوم
باتو، من درشیره‌ی هر نبات می‌جوشم
باتو، من در هر شکوفه می‌شکفم
باتو، من در طلوع لبخند می‌زنم، در هر تندر فریاد شوق میکشم، درحلقوم مرغان عاشق می‌خوانم در غلغل چشمه ها می‌خندم، در نای جویباران زمزمه می‌کنم
باتو، من در روح طبیعت پنهانم
باتو، من بودن را، زندگی را، شوق را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را می‌نوشم
باتو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، درتنهایی این بی‌کسی، غرقه‌ی فریاد و خروش و جمعیتم، درختان برادران من‌اند و پرندگان خواهران من‌اند وگلها کودکان من‌اند و‌اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من‌اند وب وی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه ها ی شسته، باران خورده، پاک، همه خوش‌ترین یادهای من، شیرین ترین یادگارهای من‌اند.
بی تو، من رنگهای این سرزمین را بیگانه می‌بینم
بی تو، رنگهای این سرزمین مرا می‌آزارند
بی تو، آهوان این صحرا گرگان هار من‌اند
بی تو، کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته‌اند
بی تو، زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خود به کینه می‌فشرد
ابر، کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده‌اند
وطناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده‌اند و بر گردنم افکنده‌اند
بی تو، دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می‌بلعد
بی تو، پرندگان این سرزمین، سایه های وحشت‌اند و ابابیل بلایند
بی تو، سپیده‌ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است
بی تو، نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار می‌کند
بی تو، من با بهار می‌میرم
بی تو، من در عطر یاس ها می‌گریم
بی تو، من در شیره‌ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می‌کنم.
بی تو، من با هر برگ پائیزی می‌افتم. بی تو، من در چنگ طبیعت تنها می‌خشکم
بی تو، من زندگی را، شوق را، بودن را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را از یاد می‌برم
بی تو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، در سکوت این آسمان، درتنهایی این بی کسی، نگهبان سکوتم، حاجب درگه نومیدی، راهب معبد خاموشی، سالک راه فراموشی ها، باغ پژمرده‌ی پامال زمستانم.
درختان هر کدام خاطره‌ی رنجی، شبح هر صخره، ابلیسی، دیوی، غولی، گنگ و پرکینه فروخفته، کمین کرده مرا بر سر راه، باران زمزمه ی گریه در دل من،
بوی پونه، پیک و پیغامی‌نه برای دل من، بوی خاک، تکرار دعوتی برای خفتن من،
شاخه های غبار گرفته، باد خزانی خورده، پوک، همه تلخ ترین یادهای من، تلخ ترین یادگارهای من‌اند.


نويسنده: مجید مورخ: پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 در ساعت: 22:2



پشت درهای بسته...


پشت درهای بسته...
وقتی درهای قلبت رو بستی و تک و تنها میون تاریکی نشستی...
وقتی فکر می کنی هیچ قلبی برات نمی زنه وقتی فکر میکنی
نگاه های قشنگ ازت دور شدن
وقتی دیگه فکر می کنی مهربونی رفته به اسمون
وقتی فکر می کنی دیگه ستاره ها مال هیشکی نیستن
وقتی دیگه هیچ چیزی قشنگ نیست...
وقتی پشت همین درهای بسته یکی داره در میزنه و بهت میگه
دوستت دارم...
بدون اون قلب منه که میون این همه بی کسی بازم
دوستت داره



فاصله گرفتن از ادم هایی كه دوستشان داریم بی فایده است...

زمان به زودی نشان خواهد داد جانشینی برای انها نیست


 

غریب است دوست داشتن.

وعجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ....

ونفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده ؛

به بازیش می‌گیریم.

هر چه او عاشق‌تر ، ما سرخوش‌تر،

هر چه او دل نازک‌تر ، ما بی رحم ‌تر .

تقصیر از ما نیست ؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه،

اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند))

 

میدونی سخت ترین لحظه ها ی زندگی چیه؟؟؟؟وقتی بفهمی واسه كسی كه تمام زندگیته فقط یه تجربه بودی.

 

هیچ چیز ویرانگرتر ازاین نیست كه متوجه شویم كسی كه ازصمیم قلب دوستش داشته ایم عمری فریبمان داده است. "یکی باش

 

برای یک نفر" ... نه تصویری مبهم در خاطره ها

 






نويسنده: مجید مورخ: پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 در ساعت: 13:27



بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم

بیتو مهتاب شبی

 

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم ، همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ، شدم آن عاشق دیوانه كه بودم

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید ، باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید ، یادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم

پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم ، ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت ، من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام ، بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب ، شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ ، همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر كن ، لحظه ای چند بر این آب نظر كن

آب آیینه عشق گذران است ، تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است ، تا فراموش كنی چندی از این شهر سفر كن

با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم ، سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم

روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد ، چون كبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم ، بازگفتم كه تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم ، حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم ، اشكی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت ، اشك در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید ، یادم آید كه دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه كشیدم ، نگسستم نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم ، نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه كنی دیگر از آن كوچه گذر هم ، بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم


نويسنده: مجید مورخ: چهارشنبه بیستم خرداد 1388 در ساعت: 7:39

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Fall Hafezz & www.B-a-h-a-r-2-0.sub.iR & Ghaleb Weblog